محمد مهدیمحمد مهدی، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه سن داره

وروجک

سه تفنگ دار

ََََََخیلی دوست داشتم عکس این سه تارو وقتی کنار هم هستن بزارم ولی این سه تارو کنار هم نگه داشتن کار سختیه وفقط وقتی خواب هستن امکان پذیر               اولی که پسر ناز خودم  دومی پسر عمه محمد مهدی هست امیر حسین سومی هم محمد امین  هست که تازه به جمعشون امد انهم چه جمعی           اسم هارو حال کردین ...
26 آذر 1392

یک روز برفی

پسر کوچولوی من برف بازی رو خیلی دوست داره وقتی برف میباره یک ظرف برمیداره ومیخواد براش برف جمع کنم  تاتوخونه بازی کنه چندبار براش اوردم ولی بعدازکمی بازی دستش یخ بست ودیگه دست نزد وقتی هم برفا اب شدن میخواست بخوره         اینجاهم دار به باباجونی برف پرتاب میکنه           ...
26 آذر 1392

وروجک وقطار

پسرکم دیروز تو لاله پارک برای اولین بار سوار قطار شد خیلی خوشش میومد ودر اخر هم کلی گریه که دوباره می خوام سوار شم وباباجونهم که طاقت گریه وروجک رو نداره برای دومین بار هم سوارش کرد           پسر نازم این روز ها یاد گرفته چیزهای جالبی بسازه البته بیشترشون نمیدونم چی هستن         وقتی ازش پرسیدم این چیه گفت  کیشون یعنی تفنگ   چقدر هم مواظب که من بهش دست نزنم        ودراخرهم وقتی خرابش کرد همشونو تولباسش ریخت بلوزش دوبرابر اندازه قبلیش شده بود       ...
16 آذر 1392

ششمین سال باهم وبرای هم بودنمون

سلام امروز سالگرد ازدواج ما هست من این روز رو به عشقم تبریک میگم  وچند تا عکس برای همسر عزیزم             وعکس تنها ثمره عشق مون دنیای مامان وبابا وزیباترین هدیه خدا             دوستون دارم                 ...
16 آذر 1392

محمدمهدی وطوطی

سلام روزدوشنبه یعنی 4اذرماه یک سورپرایز عالی داشتیم که باباجون به خاطرش روز جمعه یک مهمونیه کوچیک خودمونی داد     انجا یک طوطی خوشگل بود که پسرکم خیلی خوشش میومد بهش تخمه بده       کلی باهاش بازی کرد تااینکه طوطی  یه نوک جانانه به دست پسر کوچولوم زد وای که چه گریه ای کردنانازم ودراخر وقتی میومدیم  ازاسیاب ابی  ترسیدوتابیرون امدن فقط بابای رو بغل کرد موقع خداحافظی هم دست از سر دایی بر نمیداشت اخکه چقدر وروجکم داییشو دوست داره           ...
9 آذر 1392

اسباب بازیها وخطر

پسرکم خیلی بلا شده امروز وقتی سرگرم کاربودم متوجه شدم صندلی رو کشون کشون باکلی سختی برده جلو دکور اتاقش وداره ازبالا اسباب بازی برمیداره خدا اگه دیررسیده بودم افتاده بود باکلی اسباب بازی و جعبه بزرگ دیگه کلافم کردی چقدر شلوغی بعضی وقتی خیلی خستم  میکنی خواستم اسباب بازی هارو ندم که شاید دیگه ازاین کارا نکنه ولی دلم نیومد         این قطار رو دایی جون وزندایی برای دندونیت خریده بودن گلم   این هم هواپیمای سیسمونیپ بود که تا امروزسالم مونده بود       این هم یه اقاپسرباگوشواره انهم چه گوشواره ای     &...
8 آذر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به وروجک می باشد